تبليغاتX
من هم یه روزی عاشق میشم

من هم یه روزی عاشق میشم

بالاخره منم یه روزی دارم عاشق میشم

9 (خیلی به من حساس شده و این منو ازار میده )

سلام

این روزا خیلی در گیرم سر همین نیومدم و 2 بار هم کلی نوشتم و همش پرید خیلی عصبانی شدم و حالا بیا به ایشون جواب بده بابا من داشتم اپ میکردم چت نمیکردم خیلی شکاک شده  همش اذیتم میکنه نمیدونم چه جوابی بدم برخی اوقات حرفایی میزنه که خیلی دوستش دارم و تو گفتن احساسات دریغ نمیکنه من موندم چیکار کنم !

اون با داداش من دعوا کرد سر بچه بازی چون فک میکنه داداشم یه روز قراره دوست سرم بشه در صورتی که من حتی سن داداشیم رو نمیدونستم من خیلی داداشم رو دوست دارم همه جا همراهم و همه جا یا من میاد و کمکم میکنه ئ راه حل جلوی پام میزاره و یه سنگ صبوره برای حرفای من !

اما اون فک میکنه یه روز قراره به من بگه و اونقدر به من شک داره که فک میکنه منم میرم با اون اما نمیدونه رابطه ما تنها مثل خواهر و برادر من نمیفهمم به کجاش حسودی میکنه اما فقطامیدوارم زودتر تموم کن چون اگه ادامه بده صبر من تموم میشه !

دوستش دارم  و تو این همه مشکلات برام مرحمی شده که  بهترین هست همه زیر گوشم میخونن  این خیلی بچست فردا قراره ضربه بخورم من به همه میگم اون رو دوست دارم و برام بچه نیست میخوامش و به پاش وایمیستم از دست دادن اون به معنای مرگ احساسات من هست و بس !

به من میگه وقتی با من حرف میزنی هیچ کاری نکن اما نمیگه من کلی کار رو سرم ریخته و باید به اونا برسم فقط فک میکنه خودش هست و تمام !منم چی بگم اعصابم رو خورد کرده دلم میخواد دوبار مثل خودش بهش گیر بدم و ببینم چی میگه !

اون خیلی به ایران علاقه منده اما من قبل از این از کشورم متنفر بودم اما الان دارم بهش عادت میکنم چی بگم وقتی هیچ حسی به کشورم ندارم خودم موندم !

بای


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 10:36  توسط من  | 

8(نگرانش شدم به اندازه دنیا)

داشتیم حرف میزدیم میخواست وبلاگ بزنه یهو گفت که من کار دارم فعلا بای تا 8 دقیقه همینطور  به مانیتور خیره بودم خدا این اون بود اخه چطور این ...وای هزارو یک فکر از سرم گذشت وای چه دلشوره ای دارم  وای خدای من  خدایا اون کجاست  اخه چرا ؟؟چرا اینطوری رفت نمیدونست دلم  میگیره


نمیدونست هزارو یک راه میره اخه چی شده که رفت فکر اینو نکرد که دق میکنم تا بیاد یهویی بدون هیچ مقدمه ای وای که چقد نگرانم اولین بار براش دلشوره دارم خیلی ترسیدم نمیدونم چرا ولی واقعا ترس امونمو بریده وای اخه چی شد

اون همیشه بعد 5 دقیقه خدافظی  میکرد امروز حتی یه ثانیه هم نشدد و ای دلشوره چه حس عجیبیه نمیدونم چه طوری بگم اما نگرانم نگرانم ...کی میاد چرا هیچی نگفت چرا نگفت که  کی میاد چرا این دلشوره رو تو وجودم انداخت


خدای خوبم هر جا که هست با هر کی که هست خواهش میکنم اتفاقی نیوفته منم نمیخوام حتی یه خراش بیافته من به خاطرش از همه چی میگذرم خدای خوبم خودت مراقبش باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 19:48  توسط من  | 

به خاطرش موندم

بالاخره ماه سوم شروع شد من تو دو ماه اول به کمک هخامنش هر چقد تونستم درباره ایران باستان گفتم ولی چون تو این دو ماه دیدم هیچ کس شوقی برا شنیدن این حرفا نداره به خدوم گفتم این اولین و اخرین تابستونیه که میام تو چت.

 اما ماه سوم نظرمو کلی تغییر داد من تو این دو ماهی که از چت گذشته بود با دختری اشنا شده بودم به نام پری که از من دو سال بزرگتره من اونو مثله خواهرم دوست دارم خیلی دختر مهربونیه وقتی ماه سوم شروع شد همین دختر مهربون که به عنوان یه خواهر خوب تو چت قبولش دارم بهم گفت یه دختر رو میشناسه که سنش مناسبه منه و اهل لوس بازی و اینجور چیزا نیست اخه پری تواین دو ماه فک کنم اخلام تو دستش اومده بود خودشم میدونست من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد پری اون دختر رو بهم معرفی کرد من از قبل یه اشنایی کمی باهاش داشتم بعد فردا شب پری با همون دختره اومدن تو رووم پری باعث دوستی ما شد و من و اون اون شب رابطه دوستی مون رو برقرار کردیم اون شب منو اون خودمونو بهم معرفی کردیم بعد از این حرفا اون به من گفت من بدون تل وعکس باهات دوست میشم من چیزی نگفتم چون میدونستم یه روز خودش به من میگه که میخوام ببینمت و.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 14:45  توسط اریایی  | 

7 (نمیدونم چه حسی دارم )

خوشحالم که اونم اومد اینجا بنویس این برام دنیا دنیا بود و از نوشته هاش لذت میبرم  و چندین بار میخونم و دوستشون دارم  به من برگشت گفت من به زبون خودم مینوسیمم مشکلی نیست من بهش گفتم ه جوری بنویسی دوستشون دارم و واقعا این حرف دلم بود من همه جوره دوستش دارم چون برام عزیزه !

 

برخی اوقات اونقد از دستش ناراحت میشم که میخوام قهر کنم برخی حرفاش بدجوری ازارم میده یکی از حرفاش اینه که در مورد اینده میگه در مورد وقت رفتنم از ایران اینا ازارم میده چون جوابی براشون ندارم واقعا ندارم امیدوارم دیگه بحثش رو پیش نکشه ایتن باعث ازارم میشه  خدا کنه اخرین بار بوده باشه!

صبح که انلاین شدم سلام نکرد من خیلی ناراحت شدم و اصلا محل ندادم به هم سلام دادم به اون نه یک لحظه حس کردم لابد واسش مهم نیست من اومدم دیگه خوب من چی بگم لابد ارزش سلام ندارم که اومد و همین رو گفت و بعدش برگشت گفت دختر به پسر سلام میده یک لحظه دلم خواست  خفش کنم اما گفت باشه من سلام میدم منم از ته قلبم بخشیدمش و دیگه بهش فکر نکردم

این روزا در گیر فاینال زبان هستم نباید بیافتم وقتی قراره از اون خدافظی کنم خیلی ناراحت میشم که نمیتونم بیشتر بمونم و حرفاشو بشنوم  و باهاش حرف بزنم دارم سعی میکنم یاد بگیرم چطور وقتی قراره از کلمات محبت امیز استفاده کنم حالم بد نشه  دارم سعیمو میکنم خدا میدونه اخرش چی میشه والا

دوستش دارم ذ تنها کلمه ای هست که از ته قلبم میگم امیدوارم دلم رو نشکنه

 

اگه یه روز بخوای بری این قلب من نمیشکنه 

فقط این قلب من اروم میمیره بدون اینکه کسی بفهمه

پس تا ابد در کنارم بمان

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 17:32  توسط من  | 

به خاطر کوروش اومدم اما....

سلام
من یه ادمی هستم که به ایران باستان عشق میورزم و از اینکه میبینم بعضی از جوونای ما حتی اسم قهرمانانمونو نمیدونم عذاب میکشیدم من با خودم فک کردم و به این نتیجه رسیدم که بیام تو چت چون دیده بودم اونجا بحث هایی از قبیل زندگی و خوشبختی میکنن به خودم گفتم شاید این موضوع براشون جالب باشه بالاخره من وارد چت رووم شدم بحث راه انداختم به کمک یکی که تو چت باهاش اشنا شدم و خیلی دوسش دارم اوایل برا همه جالب بود اما رفته رفته همه خسته شدن چون اونا برا شنیدن این حرفا تو چت نمیومدن راستش خودمم خسته شدم چون تو بچه ها اشتیاقی نمیدیدم البته کسایی بودن کهبه من دلگرمی میدادن این اولین تابستونی بود که من اینطور گذروندم یه ماه اول که تموم شدمنم افتادم تو خط ابراز علاقه و اینجور چیزا ماه دوم برام بی معنی گذشت چون از این لوس بازی ها اصلا خوشم نمیومد همه البته دخترا برام یه جور بودن همشون همون حرفایی میزد که اون یکی بهم میگفت اما من به هیچ کدوم علاقه مند نشدم اما تو این ماه با چند نفر عینه یه خواهر برادر شدیم پری المیرا ندا سینا هخامنش من خیلی اینا رو دوست داشتم ماه دوم برام گذشت تا رسیدم به ماه سوم تابستان که این ماه برام خیلی فرق داشت چون....
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 12:5  توسط اریایی  | 

6 (ازش خواستم برای همیشه بمونه )


اون حرفامو خوند و گفت صب کنم اما بعدش گفت برم بعد بهم گفت ازم میخوای بمونم اما خودت میدونی اخرش جدایی اخرش من میرم و وابستگی  اینجا تمومش کنیم بهتره   اشکام رون شد من نمیخواستم بره اما چی میگفتم میگفت اخر جدایی من برگشتم گفتم من که گفتم برو نمیخوام بمونی برو دیگه ، خواهش میکنم زودتر برو !


گفتم من دیگه طاقت ندارم الان گریم در میاد چرا نمیری گفت نبینم گریه کنی ارزش تو بیشتر از اینهاست تو دختر دوست داشتنی هستی اره برکشت اینو به من گفت که من گفتم منو ببخش میدونم به نظرت ککار مسخره و احمقانه ای بود  اما به خدا بلد نبودم جور دیگه ای بگم بای و موفق باشی


گفت نه این چه حرفیه بمون باهات کار دارم گفت نمیشه گفت تو میخوای بمونم بهم بگو میمونم واقعا میمونم قول میدم بمونم من گفتم مگه نگفتی اخر تابستون میری مگه این حرفت نبود تو میری تو اخر میری نمیتونم بگم چون میری اخرش گفت نه اگه میخواستم برم چون دلیلی برای موندن نداشت تو بیا دلیل موندم شد گفتم واقعا میمونی واقععا تا اخرش باشه میگم


برای قلبی که که به خاطرت میتپه بمون


اون به من گفت تا اخر به پام میمونه برای همیشه باهام مونه و بهم گفت عاشقمه  و تا اخر هرچی باشه با منه اره اون گفت و برای اولین بار گفتم دوستت دارم و قول میدم دیگه تنهات نذارم بهش قول دادم


خدایا کمکم کن تا اخر بمونم و اگه قراره جدایی باشه قسمت بدش رو برای من بزار من طالبش هستم


بهترین کسی که دوستت دارم تا هنگامی که مرگ مارا از یکدیگر جدا نکرده با من باش

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 21:41  توسط من  | 

5 (حرفای دلم رو تو یه متن بهش گفتم)

من به اون گفتم بمونه تاحرفای دلم رو تقدیمش کنم و حرفای دلم این بود 


ازت نمیخوام بمونی ،چونکه تو ازادی و بس

بهت نمیگم که بمون، چونکه باید یه روز بری

از این جدایی نمیگم ،از این عشق هم نمیگم

نمیگم دوست  دارم ،نمیگم با من بمون

چونکه این غروره من ،  میشکنه اگه بگم

چون دوست دارم برو، چون فقط تنهام برو

اره تو نمیدونی  ،این دلم تو رو میخواد

از روز اول عشق ،ترسیدم بی وفا باشی

اره تو بی وفا بودی نفهمیدی حرف منو

همیشه دوستت داشتم ،اما نتونستم بگم  

اره من حساس بودم ،اما مغرور نبودم

اره من بد کردمو ، اما این تقدریم بود

اگه گفتی دارم میرم من به تو گفتم برو

اگه گفتم تو دوستمی تنها یه دوست سادم

چون  نمیخواستم بفهمی حرف دلم رو راحت

گفتی میخواستم تلافی بکنم

گفتی  میخواستم دلت رو بشکنم

نمیگم نکن عزیز نمیگم بمون عزیز

چونکه ازادی

 نمیخوام زنجیر عشقو به پات ببندم

اینو گفتم تا بگم حرفای نگفتمو تا بگم چیزی رو که دل من نخواسته رو

همشو اینطور میگم تا راحت تو بری  تا که تو بخندی و

بگی که احمقم هنوز

 اره من دوست دارم

اره من میخوام تو رو

پس به خاطر اینا زود برو بیشتر نمون

دیگه حرفی ندارم بگم تا که بری

حالا که داری میری ببخش منو ای نا زنین


میدونم احمقانس اما تنها راهم بود

و اون برگشت به من گفت....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 21:25  توسط من  | 

4( برگشتی دوباره و رفتنی دوباره)

اره من رفتم و قلبش رو شکستم و بعد چند روز حس کردم حتی کل کل کردن هم باهاش دوست دارم و تنها کسی که باهاش اینطوری حرف میزنم  شاید بودنش برام کافی بود من اون حرفارو زدم و اون پی ام داد چرا از خودت متنفری چرا دوست داری بمیری ؟؟؟؟ من گفتم همه چی رو اون گفت من بر میگردم من ایدی که چند ماه بود باز نکرده بودم رو باز کردم !


خوشحال بودم به پری پی ام دادم پری پری اریان برگشت باورت میشه پری اون برگشت من خیلی خوشحالم یک ان اون غمی که تو قلبم بود فراموش کردم و فقط به اون فکر کردم برای اولین بار اره اون برگشت 1 روز با همحرف زدیم فرداش اومد به من گفت میخواد بهم یه چیزی بگه من گفتم جانم بگو عزیز من !(اولین بار بود این کلمات رو میگفتم)

گفت برگشته بودم تا تلافی کنم تا دلت رو بشکنم برگشته بودم تا وابستت کنم و برم تو با من بد کردی منم میخواستم بکنم اما من دوست دارم و نمیتونم  برات ارزوی موفقیت میکنم و من فقط تا اخر تابستون اینجام و میرم


گفت یک ان اب سرد ریختن رو من سعی کردم به اعصابم مسلط باشم و یه سری پرت  پرت بگم که اصلا حس نکنه ناراحتم از رفتنش وقتی به پری گفتم چی گفتم به اون گفت شبیه مامان بزرگا حرف زدی دختر این چه کاری بود خودم رو شاد نشون دادم نمیخواستم بفهمه


اره اون رفت اما قلب من داغشت میتپید برای اون قلبم بهش نیاز داشت قلبم میخواستش قلب من به روی اون باز شده بود و دیگه نمیتونست کسی رو راه بده این شرط من و قلبم بود این شرط ما بود که فقط یک نفر میتونه بیاد من حق نداشتم شرطشو بشکنم قلبم میتپید به خبر از اینکه  کسی که داره براش میتپه رفته !


قلبم وقتی فهمید وادارم کرد تا براش بنویسم تا از ته قلبم حرفای نگفتم رو براش بنویسم  و بفرستم !


من به اریان گفتم چند لحظه نره تا ....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 20:48  توسط من  | 

3 (روز دوم و خدافظی)

روز دوم از دوستی من و اون بود که میگذشت من خیلی ترسیده بودم صبح خواهرم گفت یکبار دیگه ببینم با این پسره میچتی به مامان بابا میگم من ترسیدم خیلی هم ترسیدم و حتی ترسیدم به خودش بگم 

 

بعد از ظهر بود که خواهرم اومد دید اول موس رو گرفت گفت ندی داد میزنم بچه ها یه چیزی این خواهرم دوستمه ها خواهر واقعیم فقط 10 سالشه  بعدش من چی بگم اول اونو ایگنور کرد یعنی دیگه پیامهاش نیاد بعد رفت روم و نمیدونم چی گفت اونقدر داغون بودم که رفتم سرمو گرفتم زیر شیر اب

خواهرم مامانش زنگ زد و سریع  رفت  من یادم نیست با چه اسمی اومدم حتی حرفام هم یادم نیست از اون خدافظی کردم و اون رفت فکر کردم ناراحت نشده اما بعدش فهمیدم خیلی ناراحت شده و واقعا دوستم داشته این واقعیت باعث شد که محبتش تو دلم جا بگیره و ابتدای دوست داشتن بودم

 

مثل بچه ها تو روم باهام جر و بحث و لج بازی میکردیم منن میخواستم کم نیارم اونم هر کاری میکرد کم نیاره خیلی هم بچه ها سعی کردن ما صلح کنیم اما نشد یه چند روزی اینطوری گذشت تا اینکه برای من مشکلاتی پیش اومد که اومدم تو روم گفتم فقط ارزوی مرگ رو دارم و از خودم متنفرم ....



 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 20:15  توسط من  | 

2(روز اول)


روز اول از همه چی گفت حرفاشو دوست داشتم لحن حرف زدنش دوستم گفت چه قده پروهههههه ولی من گفتم من دوسش دارم دقیقا مغروره و من دوستش ددارم عاشق این رفتارشم نمیدونم چه فکری در موردم می کرد برام مهم نبو د چون علاقه ای نمیدیدم فقط حرفاش برام دل نشین بود

حس میکردم باید صدای قشنگ و مردونه ای داشته باشه چون حرفاش اینو نشون میداد بوی خیانت از حرفاش نمی اومد  به نظرم دروغ نمیگفت اخه دلیلی برای دروغ گفتن نداشت  پس حرفاشو باور کردم یادمه میگفت تو یه هفته تو دلم میاد !

هنوز یادمه چی گفت یادمه گفت که دلت نسبت به من رحم میاد یادمه اولین بار که گفت دوستم داره دلم خواست خفش کنم که دیگه نگه  بهش گفتم دست من نیست بگو به من چه چون از دستش عصبانی بودم  اما واقعا کارام خنده دار بود همه چی رو محدود کرده بودم بی دلیل البته دلیل واسه اون نامفهموم بود !

اخه من بچه خیابون بود از اون بچه خاکی که با پسرا بزرگ شده اما بابام نذاشت ادامه بدم اره به من کسی یاد نداده بود واسه یه پسر ناز کنم اخه کسی نازمو خریدار نبود که یا بگیریم یادمه یه بار افتادم بتا دوچرخه زمین تا یه هفته نتونستم راه برم اما کسی بلندم نکرد خودم بلند شدم پس اینکارو بلد نبودم  نمیدونم چرا خوشش میمود اما خوشحال بودم خودمو میخواد

بهش همون روز گفتم نه عکسمو میدم نه شمارمو فقط تو. نت من نیاز به وقت دارم هیچی نگفت فقط گفت نمیخوای منو ببینی که گفت نه

شب ساعت 11 با هم خدافظی کردیم دقیق یادم نیست چی گفت اما هر چی گفت به دلم نشست همین و بس

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 16:8  توسط من  |